تبلیغات
كل یوم عاشورا - خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش قسمت 8

خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش قسمت 8

 

نوشته شده توسط : شـــاهد

فقط «العبد محمد تقی بهجت»

ایشان حاضر نشد اسمش حتی در یك هفته نامه و یا ماهنامه و در یك روستا ثبت شود. اگر می خواست در كتابی چیزی از استاد ایشان و به نقل از ایشان بنویسند، شرطشان این بود كه نامی از ایشان برده نشود. حتی راضی نمی شد اسمش را روی رساله اش بنویسند. رساله 7 مرتبه بدون اسم چاپ شد! تا اینكه مردم خیلی ناراحت شدند و گفتند مگر زمان ساواك است كه اجازه نمی دادند كتابی به اسم روح الله موسوی خمینی چاپ شود و وقتی بدون اسم می آمد معلوم می شد كتاب ایشان است. مردم درك نمی كردند پدرم برای چه این كار را می كند و برایشان سوال بود. تا اینكه من با چه زحمتی توانستم فقط امضای ایشان را داشته باشم كه برای چاپ هشتم رساله با این عنوان آمد: «العبد محمد تقی بهجت». فقط همین را راضی شد بنویسد.


ارتباط آیت الله بهجت با خانواده

ارتباط ایشان با همسر و اعضای خانواده خصوصا با نوه ها بسیار خوب بود. نوه ها در پناه ایشان آزادی خیلی بهتری داشتند و ایشان خیلی به آنها می رسیدند. عبارت ایشان در مورد نوه ها این بود كه اینها جدیدالورود از عالم بالا هستند و معصومند و چون معصومند آدم را به خودشان جذب می كنند .نه تنها بچه ها كه همه موجودات و جنبنده هایی كه در خانه بودند در پناه ایشان آزادی داشتند. اصلا اجازه سم پاشی و كشتن موجودات را نمی داد و بارها بنده را توبیخ می كرد كه مگر نگفتم مگس را نكش! در فصل بهار معمولا مگس به اتاق ایشان می آمد. صبحها هنگام كارها و مطالعاتشان به وسیله بادبزن و یا عصا مگس ها را این طرف و آن طرف می كردند.گاهی بنده زودتر از ایشان می رفتم و حساب همه مگس ها را می رسیدم تا ایشان اذیت نشوند. یك بار به من توبیخ كردند كه مگر نگفتم اینها رانكش و فقط بیرونشان كن. من به شوخی گفتم نمی شود دانه دانه آنها را بگیری و بیرون كنی، باید چند نفر را بیاوریم كه فقط اینها را بیرون كنند تازه دوباره از یك سوراخ دیگری به داخل می آیند. خوب من هم آنها را بیرون كردم فقط از هستی بیرونشان كردم. پدرم گفت پناه بر خدا.وقتی با موجودات این طور بودند، بچه ها را كه دیگر خیلی دوست داشتند. آیت الله بهجت خیلی سفارش می كرد كه برای بچه كوچك چیزی بگیرید تا سرگرم باشند. چون مایل نبود بچه ها سرگرمی های تلویزیونی داشته باشند، می گفتند پرنده ای بگیرید تا مشغول باشند.

ندای قدوسی خروس ها در سحر

یك بار از مراسمی در خیابان می آمدیم و حاج آقا هم بودند و بچه ها گفتند و 3 جوجه برایشان گرفتم. این جوجه ها كه به منزل ما آمدند حضورشان برای ما عذاب الیم شد. باید دائما و روزی چند بار احوالات اینها را به پدرم گزارش می دادیم.

ایشان می پرسید آیا چیزی خورده اند یا نه، جایشان خوب است و ... اگر موقعی از احوال اینها می پرسیدند و ما جواب سردی می دادیم، خودشان گاهی در هوای سرد به حیاط می رفتند و از جای آنها خیالشان راحت می شد تا دورشان پوشیده باشد.روزی به من گفت اینها را داخل بیاور. مبادا گربه آنها را بخورد. من هم گفتم پدر جان شاید اینها روزی گربه باشند. ما نباید روزی اش را بگیریم و ایشان گفت پناه بر خدا؛ سپس بلند شد و آنها را به داخل آورد. الان یكی از آنها مانده و تبدیل به یك خروس شده است.ایشان مقید بود كه در منزل یك خروس باید باشد. می فرمود اینها در سحرها ندای قدوسی سر می دهند منتها ما زبان آنها را نمی فهمیم. آنهایی كه باید بفهمند، می فهمند. ایشان دوست داشت كه خروس خوش صدا و سفید باشد و به موقع بخواند و مرغی كنار او باشد.مطلب حاضر بخشی از خاطرات وناگفته ها از زندگی وسلوك عرفانی آیت الله بهجت(ره) است كه از زبان فرزندش حجت الاسلام علی بهجت بیان شده است .وی به مناسبت سومین سالگرد ارتحال پدر در گفت و گو با خبرگزاری فارس نكات جالب وشنیدنی اززوایای پیدا وپنهان آن عالم متاله نقل كرده كه برای هر خواننده ای تازگی وجذابیت دارد.