تبلیغات
كل یوم عاشورا - خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش - بخش ششم

خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش - بخش ششم

 

نوشته شده توسط : شـــاهد

اتمام راه با آقای قاضی

روزی ایشان ، معنوی بود و به دنبال آن روزی بود و برایش كار هم انجام می داد. ما می بینیم كه شاگردان معنوی آقای قاضی همه با ایشان استارت را زده و شروع كرده اند و آیت الله بهجت تنها كسی بود كه راه را با استاد تمام كرد. لذا وقتی هنوز آنجا بوده دیگر درس استاد نمی رفته چون مراحل را تمام كرده بود.استاد ایشان، آقای قاضی در نامه ای كه به برادر علامه طباطبایی نوشته بود، گفته كه «آقا شیخ محمد تقی، ترقیات فوق العاده كرده است». یعنی در حالت عادی نباید تا اینجا رفته باشد. ایشان به همه توصیه می كرد از نظر علمی چنان باید درس بخوانید كه همه استاد باشید و بعد از اتمام این واحد درسی، استاد آن باشید و هیچ كم نیاورید. اگر كم آوردید دو مرتبه بخوانید.به دو دلیل دوباره بخوانید: 1. تا وقتی را كه در گذشته صرف آن كردید بیهوده نباشد 2. پایه آینده تان را محكمتر كنید. وقتی می خواهیم ساختمانی را بسازیم و علم را بر آن انبار كنیم، باید پایه ریزی آن محاسبه شده و محكم باشد. ایشان می گفت اگر مراتب علمی را پله پله طی می كنید، از انسانیت نیز عقب نمانید.


انسانیت فقط به تحصیل علوم نیست. علوم، ابزار است و با آن باید پرواز كنید. مراتب ترقی روحی را نیز باید پله پله بالا بروید. نشانه حركت شما و اینكه به جایی رسیده اید، نماز شماست. نماز همان نمودار و تابلوی كارخانه شماست كه اگر در جایی مشكل دارید آن را نشان می دهد. اگر نماز این ماه شما با ماه گذشته فرق كرد یعنی در حركت هستید والا یا درجا زده اید و یا پایین آمده اید.پدرم در نماز چنان بود كه واقعا بی جان می شد. حتی در زمستان در هنگام نماز لباس ایشان خیس عرق می شد. نمازی كه ایشان با این حالت می خواند و احساس می شد كه اینقدر سختی و بی حالی به ایشان وارد می شود، آن وقت ببینیم حرفشان راجع به نماز چه بود. آیت الله بهجت می گفت: نماز لذیذترین لذایذ عالم هستی است.

خداوند در عالم هستی از نماز لذیذتر نیافریده است. اگر سلاطین عالم لذت نماز را چشیده بودند، به دنبال لذایذ دیگر و عشرتكده ها و شب نشینی ها و ... نمی رفتند. ایشان بعد از نماز تا چند دقیقه ای بی حال بود و كمی می نشست تا دوباره جان بگیرد. با وجود این نمازی كه می خواند و درك می كرد، باز در وصیت خود گفت در كنار مراسم روضه ای كه مداومت آن باید حفظ شود، یك دور كامل برای ایشان نماز و روزه بدهیم. این قدر برای نماز اهمیت قائل بودند.

آیت الله بهجت «خود»ها را می كشت تا تنها «خدا» بماند

مریض هایی را پیش ایشان می آوردند ولی آیت الله بهجت هیچ گاه به آنها نگفت كه برو دیگر خوب شدی. حتی اگر مطمئن می شدیم كه برای آن مریض انجام داده است، حواس مریض را به جای دیگر متوجه می كرد. مثلا می گفت برو و آب زمزم تهیه كن و با تربت بخور و یا به حرم امام رضا (ع) و یا حضرت معصومه (ع) و یا جمكران برو، خوب می شوی.هر كسی را طوری توجه می داد تا توجه به خود او نباشد و «خود» او كشته شده باشد. خودش را محو می كرد و فقط می خواست تنها خدا باشد و ائمه كه باب الله هستند.در یك مجلس كه آیت الله بهجت در محضر یكی از علما بود، پزشك جراحی هم حضور داشت. وی، ایشان را خیلی در منگنه گذاشت و بارها و بارها پرسید كه چرا من وقتی متوسل به خدا و معصومین شدم جواب نگرفتم. ولی در اوج جراحی كه انجام می دادم و مشكلی پیش می آمد، تا می گفتم آیت الله بهجت و نام شما را می بردم، كارم حل می شد. این رسم را یاد گرفتم تا هر موقع دیگر در جراحی گیر می كنم، آقای بهجت را صدا می زنم.بنده فكر می كردم كه این شخص پزشك 5-6 بار كه من بودم پدرم را سوال پیچ كرد، ولی بعد خودش به من گفت كه وقتی شما می رفتی تا چای بیاوری باز من می پرسیدم. خلاصه شاید ده باری پرسیده بود. در آن مجلس هم به خاطر حضور آن عالم پدرم نمی توانست آنجا را ترك كند و خلاصه تحت فشار شدید فقط یك جمله گفت و جواب آن پزشك را داد. آیت الله بهجت فرمود: «شاید سرّ آن در این باشد كه تا به حال احدی را به خودم نخواندم».

بنده فكر می كنم شاید ما و بعضی از آدمها به آن مرحله نرسیدیم كه مستقیم به بالا وصل شویم و باید با فیلتر به آنها نزدیك شویم و آن فیلتر آقای بهجت است. این پزشك شاید فكر كرده بود كه آقای بهجت از آنها بالاتر است، ولی نه این طور نیست. این مسئله برای او حل نشده بود كه آیت الله بهجت اتصال و واسط بوده است.ما فهمیدیم در این 85 سال كار ایشان این است كه تا كسی جلو می آید ایشان یك فلش می گذارد تا او را از توجه به خود دور كند. پدر من با اینكه به واقع از لحاظ رتبه علمی در بالاترین سطح ممكن بود، ولی در خانه حاضر نبود حتی بگوید مثلا در حد دیپلم هستم. برای خانواده هیچ وقت اقرار نكرد كه من حتی دیپلم دارم حالا اجتهاد ایشان هیچ و نمی گفت كه كسی هستم.موقعی می خواستم در جلسه ای شركت كنم. پدرم به من گفت من یك طلبه ام . تو خودت آیت الله هستی باش. استاد حوزه ای باش. خودت را هر چه می خواهی بگویی من به تو كار ندارم ولی پدر تو یك طلبه بیشتر نیست. حق نداری بیشتر از آن، برایش جا باز كنی ، لذا مجلسی كه می خواهی بروی، اگر از طرف خودت می روی، هر كجای مجلس می خواهی بنشین. اگر از طرف پدرت می روی، پدر تو یك طلبه است پس پایین ترین جای مجلس بنشین. وقتی به آن مجلس رفتم و می خواستم یك جای متوسطی بنشینم، دیگران آمدند و اصرار كردند كه باید بیایی و بالا بنشینی.

مرحوم پسر آیت الله اراكی آمد و بازوی مرا گرفت تا جای مرا عوض كند. من گفتم كه والله دستور آقاست كه گفته برو و پایین ترین جا و كنار دست فلانی بنشین. یادم هست كه اینها نتوانستند از خنده خود را نگه دارند و یكی از آنها از خنده نشست كه آقا گفته برو زیر دست فلانی بایست.مثلا آن فرد كه ایستاده بود، جزء شاگرد شاگردان ما حساب می شد. كسی نمی توانست بپذیرد كه كسی باشد كه حاضر نباشد جایگاه خود را معرفی كند. این قدر نگوید كه زن و بچه اش هم خیلی باور نكنند كه شاید او حتی علومی هم داشته باشد. ایشان اطلاعات چندانی به كسی نمی داد. اگر هم شخص كنجكاوی را می دید، از او فاصله می گرفت.ایشان خود وجودش را شكانده بود. لذا آیت الله بهجت از نظر ظاهری و آرایش لباس، خودش را به ساده ترین و پایین ترین مرتبه می رساند و در شأن خودش نبود. خیلی ها اصرار می كردند كه چرا صدا و سیما نماز ایشان را نشان نمی دهد.خیلی ها با دیدن یك نماز ایشان زندگیشان فرق كرده بود. بعد از رحلت پدرم آقایی گفت كه چند سال قبل به معاونت صدا و سیما رفتم و به ایشان این اعتراض را كردم كه شما كه بهترین هر چیز را نشان می دهید پس چرا بهترین نماز كه مثلا نماز آیت الله بهجت باشد را نشان نمی دهید؟ او در جوابم گفت آخر یك مشكلی هست كه فیگور آقای بهجت برای تلویزیون مناسب نیست.آن آقا می گفت من یكدفعه انگار آتش گرفتم و خیلی ناراحت شدم و به او گفتم حالا من متوجه شدم. اگر در صدر اسلام هم شما متصدی نمایش بودید، حتما نماز علی بن ابی طالب(ع) را نشان نمی دادید. چون ایشان لباس وصله دار می پوشید و دور آستین لباسش ریش ریش بود!