تبلیغات
كل یوم عاشورا - خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش 5

خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش 5

 

نوشته شده توسط : شـــاهد

دیدن حقیقت معصیت

بنده پس از رحلت پدرم متوجه خیلی از این قضایا شدم. در روز دوم ختم پدرم یكی از علما كه الآن فوت كرده و پسر مرحوم آقا سید جمال گلپایگانی بود، به من اشاره كرد كه نزدیكش بروم. ایشان روی ویلچری نشسته بود و كنار گوش من گفت: من 60 سال پیش در نجف كه بودم، آقای قوچانی كه با پدر شما نزدیك بود و از اسرار او اطلاع داشت و ارتباط خوبی با استاد آیت الله بهجت نیز داشت، به من چیزی گفت.او گفت سر اینكه آقای بهجت از همه هم كلاسی هایش ممتاز شد، یك چیز بود و آن این بود كه آقای بهجت از كودكی و سالها قبل از بلوغ خود در اثر عبادت، چشمش معصیت را می دید و مرتكب نمی شد. لذا دوران كودكی را با پاكی گذراند و بعد از دوران كودكی هم همین طور گذشت.گناه، او را سنگین و چرك و آلوده نكرد. در مدارج ترقی كه دیگران باید پله پله بالا بروند، ایشان چون پاك و سبك بود پرواز می كرد.پدرم هم در صحبت هایش داشت كه گناه را كوچكش را هم نباید كوچك بشماری. همیشه می گفت اگر در بالاترین حد ترقی باشی و ببینی كودكی آجری جلوی پای نابینایی می گذارد تا او زمین بخورد و كودك بخندد و تو فقط یك لبخند زدی، همین كافی است تا تو را با مغز از آن بالا به پایین اندازد.این صحبت پسر آقای سید جمال گلپایگانی خیلی به ما كمك كرد و اطلاعات ما را به هم دوخت و وصل كرد. من همیشه طلب مغفرت برای ایشان می كنم. بنده بارها از پدرم شنیده بودم و خیلی دیگر از شاگردان ایشان نیز شنیده بودند كه پدرم می گفت كسی را می شناسم كه خداوند توفیق معصیت از كودكی به او نداد. هربار معصیت پیش می آمد، خداوند یك طوری منصرفش می كرد.هیچ وقت پدرم «من» نمی گفت و همیشه همه عنوان ها و برچسب ها و من ها را پاك می كرد. بسیاری از مطالب را با عنوان سوم شخص می گفت و خیلی ها می گفتند خود آقاست. و من باور نمی كردم و دنبال دلیل بودم. او هم كه هیچ اقراری نمی كرد و من بعدها فهمیدم.

علاقه زیاد به زیارت

حضرت آیت الله بهجت به زیارت بسیار علاقه داشت. همین اواخر با ایشان به سفر مشهد رفتیم. وقتی ایشان به حرم می رفت و برمی گشت، خیلی حال او فرق می كرد. ما كه همراه ایشان بودیم، با اینكه دو ـ سه ساعت بیدار بودیم، خسته می شدیم و دیگر حتی حال صبحانه خوردن نداشتیم.ایشان حداقل پنج یا شش ساعت بیداری كشیده بود، ولی در راه برگشت از حرم انگار تازه همین الآن صبح اول وقت ایشان است. با همه شوخی می كرد و حالشان را می پرسید. آیت الله بهجت هر روز در تمام عمرشان دو ساعت به حرم حضرت معصومه (س) می رفت. یك ساعت و خرده ای را ایستاده نماز و زیارت می خواند و سپس می نشست. ما پاهایمان درد می گرفت و می نشستیم ولی ایشان نه.حتی روزی در مشهد یكی از اطرافیان گفت من چشمم شور است می خواهی آقا را چشم بزنم تا ایشان هم بنشیند؟ گفتم به ایشان چه كار داری؟ او گفت آخر آبروی ما می رود ما كه جوانیم نشسته ایم ولی این پیر مرد ایستاده است. آیت الله بهجت در حرم شارژ می شد و به اصطلاح دوپینگ می كرد. ایشان در حرم سرمست می شد و گاهی یقین می كردیم در حرم چیزی گرفته اند كه این قدر سرحال هستند.

آیت الله بهجت: مرحوم نخودكی اصفهانی هنوز هم وساطت می كند

ایشان در مشهد پس از زیارت به مزار علما می رفت و فاتحه می خواند. خصوصا به كنار مزار آقای نخودكی اصفهانی می رفتند و برای مردم دعا می كردند و می گفتند كه مرحوم نخودكی هنوز وساطت می كند. لذا بنده از كودكی تجربه كرده بودم كه پس از زیارت می شود یك سری حرف هایی را از ایشان پرسید و می پرسیدم چون بسیار سرحال بودند و می شد چیزی از زبانشان شنید.یكی از آقایان كه الآن از مقامات است، سال ها قبل به من گفت روزی وقتی آقای بهجت از حرم آمد، به من گفت ما وقتی كودك بودیم و سالها قبل از بلوغ، هنگام خواندن نماز چیزهایی را می دیدیم كه فكر می كردیم همه دارند می بینند. یعنی در نماز ایشان آن پرده های باطنی كنار می رفته است. این حرف ، مدرك هم دارد. خود ایشان در جایی اقرار كرده اند. البته آن هم برای اینكه مقام یك آقایی را اثبات كنند.پدرم در خاطراتش می گوید كه من روزی كه به كربلا وارد شدم، دیدم آقایی نماز فوق العاده ای می خواند. در یك رواق كوچك كه شاید دو تا فرش جا می گرفت عده ای نیز با ایشان نماز می خواندند. تصمیم گرفتم فردا صبح به اینجا بیایم. فردا صبح كه آمدم، آن قدر كوچك بودم، كه كنار چهار پایه ای كه آنجا در صف اول بود و با آن چون برق نبود، شمع های حرم را روشن می كردند، ایستادم.

فكر كردم كه اگر بروم در چهار پایه جایم می شود. چون اگر بایستم اینجا مردم مرا بیرون می كنند و می گویند جا كم است. آخر به این نتیجه رسیدم كه كنار چهار پایه بایستم تا اگر بیرونم كردند داخل چهار پایه بروم. اتفاقا كسی بیرونم نكرد. همان آقا برای نماز آمد و روز جمعه بود و ایشان سوره جمعه را خواند. خدا می داند در نمازش چه احوالاتی را سیر می كرد؛ نگفتنی ... این عین جمله پدرم است.آیت الله بهجت در آن موقع تازه یك سال و چند ماه بعد، پانزده ساله می شده. در آن سن ایشان آن احوالات و معراج آن آقا را در نماز درك كرده بود. پدرم می گفت چنان نمازی را در تمام عمرم جز برای دو سه نفر ندیدم. حتی شاگردان برجسته آن آقا كه ده سال پیش ایشان درس خوانده و مرجع تقلید شدند، مثل آیات عظام خوئی و میلانی، خبر از احوالات آن آقا نداشتند. پدر از آنها پرسیده و فهمیده بود خبر ندارند و برای آنها نگفته بود.آیت آلله بهجت در اثر عبادت به اصطلاح عرفا، سالك مجذوب بود و خودش راه افتاده بود. ایشان مرتب به نماز آن آقا می رفته تا آن احوالات را ببیند. پدرم همه عشقش نمازش شده بود و در اثر كثرت این كار قبل از اینكه بالغ شود، آن بینایی كامل برایش محقق شده بود.

ایشان آمادگی قبلی داشته و وقتی از ایشان در مورد آشنایی با آقای قاضی می پرسیدیم و ایشان می گفت برادر علامه طباطبایی نام ایشان را آورد و مرا با ایشان آشنا كرد، متوجه هدایت خدا می شدیم. خود پدرم نیز می گفت كه اگر كسی به مراحلی از ترقی برسد كه احتیاج به راهنما داشته باشد و چون بر خداوند روزی همه بندگان واجب است، به او می دهد.خداوندی كه روزی كوچك ترین موجودات عالم مثل كرم ها و ... را می دهد، آن وقت روزی انسانی را كه غذایش اینها نیست و شكارش در آسمان است را نمی دهد؟ سپس با قاطعیت شدید تأكید می كرد اگر دنبالش باشید، یقینا خدا خواهد داد. هرگز نمی گفت مثلا گفته اند كه خدا می دهد؛ نه بلكه با قاطعیت و یقین صد درصد می فرمود.شما اگر چیزی را در آزمایشگاه خود آزمایش كنید، دقیقا می توانید بگویید كه اگر این دو ماده با هم تركیب شوند، فلان ماده به دست می آید. برای شما كه آزمایش كرده اید، جای شكی نیست. ایشان نیز همیشه با باور می گفت كسی كه خدا را یاد كند خدا همنشین اوست.این مراتب را در كودكی طی كرده بود. آیت الله بهجت می گفت اگر كسی در معنویات به مرحله ای رسید كه دیگر نمی داند كدام راه را برود، یقینا اگر آنجا برای خدا بایستد و حتی با نود درصد اطمینان نیز حركت نكند غیر ممكن است كه خدا برایش معلمی نفرستد و راه را نشانش ندهد.