تبلیغات
كل یوم عاشورا - خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش قسمت 3

خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش قسمت 3

 

نوشته شده توسط : شـــاهد

داستان عجیب قبل از تولد آیت الله بهجت

داستان كودكی ایشان از سالها قبل تر شروع می شود و به داستان پدرشان بر می گردد كه معروف است. پدر آیت الله بهجت در نوجوانی در حال مرگ بوده كه ندایی را می شنود كه این را رها كنید، او پدر محمد تقی است.خلاصه ایشان جانی دوباره می گیرد و همه تعجب می كنند. بعد ازدواج می كند و فرزندانش متولد می شوند و این داستان را فراموش كرده بوده تا موقع تولد فرزند سومش به یاد می آورد كه وقتی كوچك بوده به او گفتند كه پدر محمد تقی است. 
اولین پسر را محمد مهدی و دومی را محمد حسین و سومی را كه به یاد می آورد نامش را محمد تقی می گذارد.محمد تقی هفت ساله بوده كه در حوض خانه می افتد و خفه می شود. از دست دادن این بچه برای آنها غم سنگینی است و مادر آیت الله بهجت متوسل می شود تا این فرزند را خداوند به آنها می دهد و نامش را محمد تقی می گذارند. محمد تقی ثانی؛ كه من در یادداشت های پدر ایشان دیده بودم كه نامشان را محمد تقی دومی نوشته بودند.

از آنجا كه خداوند كسانی را كه می خواهد پرورش دهد با رنج پرورش می دهد و در ناز و نعمت نمی خواباند، آیت الله بهجت هم در 16 ماهگی مادر جوان خود را از دست می دهد. مادر ایشان حدود 28 سال داشته است.یكی از اقوام كه اینها را برای من تعریف می كرد گفت انسانهای بزرگ به راحتی می توانند با اموات ارتباط برقرار كنند و سپس به پدرم گفت: آقا شما مادرتان را در خواب دیده اید؟ پدرم گفت: بله؛ ایشان پرسید كه مادرتان چه شكلی بود؟ پدرم گفت: چادرش را پایین آورده بود و صورتش پوشیده بود.

آن فرد تعجب كرد و گفت: عجب مگر شما پسرش نبودید؟ مگر نامحرم بودید كه این كار را كرده بود؟ پدرم لبخندی زد و اشك گوشه چشمش جمع شد و گفت: شاید می خواسته تا محبت مادر و فرزندی دوباره در وجود من زنده نشود. ایشان خیلی زود از محبت مادری محروم می شود و خواهر بزرگ ایشان متكفل امور او می شود.

پدرم از خاطرات كودكی با خواهرش تعریف می كرد . ایشان می گفت روزی خواهرم داشت نشاءهای گوجه فرنگی و بادمجان را در باغچه می كاشت. من كوچك بودم و پشت سر او می رفتم و می دیدم كه نشاء سبز را در داخل خاك می گذارد، آن را بر می داشتم و همین طور تا آخر خط هرچه كاشته بود را برداشتم. در آخر یك دسته نشاء به او دادم. خواهرم گفت چرا تمام كارهای مرا خراب كردی و یك بار مرا زد. من گریه كردم و عمویم گفت كه چرا او را می زنی؟ او هم می خواسته خدمت كند و قصد بدی نداشته. این خاطره از حدود سه سالگی در ذهن ایشان باقی بود.

محمد تقی جان مرا چوب زدن یعنی چه؟

پدر ایشان نیز خیلی به او علاقه داشته و او را مكتب خانه گذاشته بود. ایشان در مكتب خانه باهوش بوده و خوب درس می خوانده و عزیز بوده است. یك بار مربی مكتب خانه برای اینكه از بقیه زهر چشم بگیرد، او را تنبیه می كند. او كه اصلا توقع نداشته تنبیه شود، پیش پدر رفته و ناراحتی می كند. پدر او چون شاعر بوده برایش قصیده ای می گوید كه مفصل است. این شعر را داخل پاكتی به محمد تقی می دهد تا به معلمش بدهد. مقداری از آن این بود:

محمد تقی جان مرا چوب زدن یعنی چه / گل و بستان مرا چوب زدن یعنی چه

آیت الله بهجت از كودكی اعمالی را انجام می داده كه با كودك سازگار نبوده است. هم مكتبی های او برای من می گفتند كه در مكتب كارهای بچه گانه نمی كرد و خیلی جدی بود و اگر مسئول نظم ما می شد، مثل یك فرمانده همه را به صف می كرد.پدرم تا 13 سالگی مقداری از درس طلبگی را در همان جا خواند. بعد سیدی كه وضع مالی خوبی داشته و زمین دار بوده و خیلی به آیت الله بهجت علاقه مند بوده، خانواده او را تحریك می كند تا او را همراهش به عراق بفرستند. علت علاقه این سید هم معلوم نبوده است.من ایشان را در كودكی دیده بودم و این سید خیلی مرا دوست داشت. همیشه وقتی وارد خانه آنها می شدیم، مرا می گرفت و بر روی طاقچه ای می نشاند. خلاصه این سید می خواسته پدرم را با خود ببرد كه بار اول موفق نمی شود و آنها برای بار دوم و با كاروان بعدی عازم می شوند.