تبلیغات
كل یوم عاشورا - خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش 2

خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش 2

 

نوشته شده توسط : شـــاهد

آیت الله بهجت، مأمور قرن حاضر

علامه جعفری به من دستور داد كه ضبط كن و نگه دار و برای نسل آینده امانت دار باش كه این مرد تمام می شود و بعد از اینكه او برود معلوم نیست تا 100 سال دیگر هم كسی چون او بیاید. خداوند در هر دوره ای یك فرد را میدان می دهد، یعنی میدانی را كه دارد برایش باز می كند و رشدش می دهد تا برای دیگران نشان و الگو باشد.علامه جعفری تأكید كردند آیت الله بهجت مأمور این قرن و این دوره است. البته پس از رحلت پدرم نیز خیلی از شاگردان ایشان به من می گفتند كه ایشان دیگر تمام شد و تو فكر نكن كه همه همین طور هستند. با تلنگری كه علامه جعفری در سال 63 به من زد، در همان بیست و چند سال پیش، یك مقدار كارهایم را كم كردم و 7 ساعت در روز را به ایشان اختصاص دادم.پس از سال 72-73 نیز حدود 15 ساعت شد و از سال 80 به بعد بیست و چهار ساعته با ایشان بودم. با این حال ایشان خیلی هنرمند بود و همه كارهایش را تحت یك پوشش و پوسته ای انجام می داد. وقتی مسائل بلند علمی را می خواست نقل كند، خیلی ساده می گفت: می شود این چنین گفت...

بیان فرمول های عرشی به ساده ترین شكل

ایشان اشكالات و ایرادات نظریه های دیگران را می گرفت و بعد وقتی می خواست نظریه خودش را بدهد، نمی گفت كه این نظریه بنده است و هیچ كسی نگفته و در جایی نیست و یا خوب توجه كنید. بلكه فقط می فرمود: این چنین هم می شود گفت، حالا شما ببینید. ایشان آخرین فرمول های عرشی را از لحاظ علمی با این بیان ساده می گفت.از نظر بعد درونی كه اصلا حاضر نبود اقرار به چیزی بكند. حتی این قدر پوشش داشت كه مثلا اگر ما می خواستیم راجع به استاد ایشان بپرسیم، كه آیا از استادتان كار خارق العاده ای دیدید یا نه؟ و یا شاهد عمل ممتازی از او بودید یا نه؟ حاضر نبود حرفی بزند. چرایش را بعدها فهمیدم كه اگر ایشان درباره استاد خود سخن می گفت، این سوال به ذهن ما می آمد كه حالا این استاد به شما چه یاد دادند؟ بنابراین ایشان از ابتدا چیزی نمی گفتند.بنده دبستانی كه بودم، یكی از علما كه ریش حنایی می گذاشت و سیدی حدود 80 ساله بود، به من گفت كه برو تو نخ بابات و ببین كه چی بلد است. پدرم او را می شناخت ولی من خوب او را نمی شناختم. به من می گفت كه استاد پدرت آن قدر قوی بوده كه به هر كسی چیز مهمی داده، برو ببین به پدرت چه داده است.من هم بچه بودم و می رفتم می گفتم بابا، آن آقا گفته برو ببین پدرت چه گرفته. پدرم خیلی می خندید و در حال تبسم می گفت: بله، عجب... عجب... و از كنار آن می گذشت. هیچ راهی نمی گذاشت تا بیشتر در موردش بدانیم.