تبلیغات
كل یوم عاشورا - خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش

خاطرات آیت الله بهجت از زبان فرزندش

 

نوشته شده توسط : شـــاهد

ایگاه بصیرت:زندگی پدرم دو جهت داشت: بخشی از زندگی ایشان، جهت فیزیكی آن است كه در خانواده و دوستان مطرح بود و گوشه هایی از آن به ما رسیده است ولی جهت دیگر؛ زندگی درونی ایشان بوده كه نه خودشان راجع به عواملی كه در شخصیت ایشان موثر بوده صحبت و راهنمایی می كردند و نه حتی مدارك و آثار و نامه هایی را كه از علمای مختلف داشتند و ما می توانستیم از آن بهره ببریم را نشان می دادند.ایشان معمولا یك چمدانی داشتند كه این مدارك و نامه های علمای بزرگ به ایشان را در آن گذاشته و قفل كرده بودند كه در دسترس ما نباشد. حدود یك سال قبل از رحلتشان آن چمدان را از من خواستند. بنده چمدان را برای ایشان بردم و بعد دیگر از آن چمدان خبری نشد. نمی دانیم كه چه شد. یقین داریم از منزل بیرون نرفته ولی دیگر نیست.وی تأكید كرد: ایشان اسرار مگوی خود را واقعا مگو گذاشتند. ما یك سری اطلاعات از ایشان به صورت كم و كوتاه و پراكنده به دست می آوردیم. این اطلاعات به صورت معما برای ما باقی بود. بنده چون فارغ التحصیل فلسفه بودم، عادت داشتم باور خیلی چیزها برایم با برهان و دلیل باشد. باید به یقین صد در صد می رسیدم و ادله 20 درصد و 50 درصد برایم كافی نبود. لذا به زندگی و تحصیل خود مشغول بودم و فقط لوازمات ضروری زندگی ایشان را تهیه می كردم.

علامه جعفری فرمود: تمام كارهایت را رها و به این پیر خدمت كن!

میان كارهایم روزی چند ساعت را به ایشان اختصاص می دادم و در خدمتشان بودم و بقیه را به اتاق خود در بیرون و خوابگاه كه حجره ای بود می رفتم و مشغول كارهای شخصی ام می شدم. تا اینكه در سال 1363 علامه جعفری یك روز كه از منزل آیت الله بهجت بیرون می رفت، با حرف هایش یك تلنگری به من زد.علامه جعفری به من گفت كه تو تمام كارهایت را رها كن و به خدمت ایشان بیا. علامه جعفری با آن لهجه شیرین و غلیظ تركی گفت: «تو عقلت نمی رسه كه این كیه!» علامه وقتی از احوالاتم پرسید و من گفتم كه درس های فلسفه و ریاضیات و ستاره شناسی و عرفان را خوانده ام، خیلی برایش جای تعجب بود كه چطور توانسته بودم اینها را در قم بخوانم. من هم به شوخی به ایشان گفتم كه استاد اینجا مجانی بود و من هم نشستم و خواندم.علامه به من فرمود حالا یك چیزی می گویم گوش كن. گفتم آقا می شنوم. گفتند نه باید عمل كنی. گفتم آقا چطور به مجهول مطلق عمل كنم؟ به چیزی كه نمی دانم چطور عمل كنم؟ علامه با همان لهجه خود گفتند دست بردار، من برایت می گویم. تو تمام كارهایت را رها كن و بیا خدمت همین پیر را بكن.تو گفته هایش را یادداشت كن و ضبط كن كه نه می شناسی اش و نه می گذارد كه بشناسی اش. من قم و تهران و مشهد و نجف و عراق و شیعه و سنی را دیده ام؛ همین یكی آخرش مانده است. وقتی او را از تو گرفتند، آن وقت می فهمی كه بوده! بنده در آن زمان مشغول تحصیل بوده و كار فراوان داشتم و در دانشكده بودم.